یادداشتهای یک استعدادیاب فوتبال: چرا آمار بهتنهایی کافی نیست
هفتیک- گزارشها با ظرافتی مثالزدنی نوشته شدهاند و با وسواس تمام در دفترچههایی فنری و منظم نگهداری میشوند. هر مسابقه در دو صفحه ثبت شده است: تیم میزبان در سمت چپ و تیم مهمان در سمت راست. کنار نام هر بازیکن شماره پیراهن، قد، سن و تاریخ پایان قراردادش یادداشت شده است.
در کنار نام هر بازیکن، فضایی برای ارزیابی عملکردش وجود دارد. برای بعضیها تنها یک یا دو خط نوشته شده، برخی صفحهشان خالی مانده، و آنهایی که واقعاً تأثیر گذاشتهاند، چهار یا پنج خط توضیح دارند. هر جا که رد ماژیک فسفری دیده میشود، یعنی استعدادیاب به نتیجه قطعی رسیده و میخواهد بازیکن را پیشنهاد دهد.
دیو وورثینگتون سالها با همین روش کار میکرد؛ در فرانسه و بعد در اسپانیا، بهعنوان استعدادیاب برای باشگاههایی مثل بولتون، چلسی، هالسیتی، بلکبرن، ساندرلند، وستهام، لسترسیتی و اورتون. خودش میگوید: «خیلیها اینطور کار نمیکردند. بعضی از استعدادیابهای دیگر به من میخندیدند. میگفتند: “دفترت رو آوردی، وورتی؟”»
بله، دفترش را آورده بود. او حالا که ۸۰ ساله شده است، جعبهجعبه از همین دفترها دارد. او در خانهاش در یورکشایر غربی سه جعبه را روی میز آشپزخانه گذاشته و مشغول مرورشان است. در حالی که ورق میزند، میگوید در انباری هم چندین جعبه دیگر دارد.

دیو وورثینگتون به همراه کتاب زندگینامهاش به نام ورثی که به تازگی منتشر شده است.
در میان صفحات دفترچهای از اواسط دهۀ ۲۰۰۰، نامهایی آشنا به چشم میخورند: کریم بنزما که وورثینگتون برای اولین بار وقتی ۱۶ ساله و بازیکن لیون بود او را دید؛ همان زمان بولتون را از امکان جذبش با مبلغی حدود یک میلیون یورو آگاه کرد و بعدها به چلسی هشدار داد: «اگر زود اقدام نکنیم، این پسر به رئال مادرید، بارسلونا یا میلان میرود.» همچنین نام مانوئل نویر که در آن زمان دروازهبان نوجوان شالکه بود، و موسی دمبله، هافبک آینده بلژیک و تاتنهام که آن زمان در آلکمار بازی میکرد، هم در گزارشها دیده میشود؛ اوهر دو را به چلسی پیشنهاد داده بود.
در پوشهای دیگر، گزارشهای جدیدتری هست که در آن وورثینگتون از وستهام خواسته بود مارکو آسنسیو را از مایورکا جذب کند، قبل از آنکه مثل ماجرای بنزما، رئال مادرید سر برسد. فهرست توصیههای قطعی او به اورتون در سال ۲۰۱۷ شامل پدرو پورو، برونو فرناندز و رودری است که آن زمان بهترتیب در خیرونا، اسپورتینگ و ویارئال بازی میکردند؛ سه بازیکنی که حالا بهترتیب در تاتنهام، منچستریونایتد و منچسترسیتی توپ میزنند.
رودری در گزارشهای وورثینگتون بارها با ماژیک فسفری علامت خورده است. یکی از نمونههای معمول، ارزیابی او از بازی رودری ۲۱ ساله در دیدار مقابل دپورتیوو لاکرونیا در ژانویه ۲۰۱۸ است: «بهراحتی در نبردهای هوایی برنده میشود، همیشه خود را در دسترس قرار میدهد، تکلهای موفق دارد، جایگیری و آگاهی محیطی عالی، قوی، حفظ توپ خوب، فقط وقتی تحت فشار است پاس نمیدهد، به همتیمیها کمک میکند، بهندرت پاس اشتباه میدهد، تغییر بازی فوقالعاده، تحرک عالی.»
در حاشیه سمت راست صفحه، حروف «AP» دیده میشود؛ علامتی که به معنای توصیه قطعی برای جذب بازیکن است. رودری بعدها به یکی از برترین فوتبالیستهای جهان تبدیل شد؛ از اتلتیکو مادرید تا منچسترسیتی و تیم ملی اسپانیا، و در نهایت برنده توپ طلای ۲۰۲۴.

وورثینگتون به اورتون پیشنهاد کرده بود که رودری را به خدمت بگیرند.
وورثینگتون میگوید: «خیلی زود خودش را نشان داد. هر کاری میتوانست بکند؛ فقط در خط میانی نه، حتی در خط دفاع هم عالی بود. مطمئنم یک بار هم در خط حمله دیدمش. از نظر من همهچیز داشت؛ فوتبالیستی باهوش و کامل.»
شاید این سؤال پیش بیاید که آیا اورتون واقعاً شانسی برای جذب رودری داشت، با توجه به اینکه او همان سال با قراردادی به ارزش ۲۰ میلیون یورو به اتلتیکو مادرید برگشت.
اما آن زمان، دوران اوج خرجکردنهای باشگاه تحت مالکیت فرهاد مشیری بود. نکته جالب اینکه همان تابستان اورتون ۳۰ میلیون یورو برای خرید مدافع بارسلونا و کلمبیا، یری مینا، هزینه کرد؛ بازیکنی که وورثینگتون پس از بررسی دقیق، صراحتاً توصیه کرده بود نخرند؛ هشدار داده بود که تواناییاش در ضربات ایستگاهی، ضعفهای دیگر بازیاش را جبران نمیکند.
همۀ این اتفاقات در زمانی افتاد که وورثینگتون حس میکرد نگاه مدیران نسبت به استعدادیابهای قدیمی و روشهای سنتی در حال تغییر است. او مدت زیادی در اورتون دوام نیاورد؛ فضای باشگاه با شعار «مدرنسازی» پیش میرفت، اما در عمل به تصمیمهای لحظهای مالک وابسته بود.
ماجرایی مشابه در ساندرلند هم برایش تکرار شد، پس از آنکه روبرتو دیفانتی، مدیر ورزشی تازهوارد و در اصل یک مدیر برنامه، سکان نقلوانتقالات باشگاه را در دست گرفت. وورثینگتون حالا که به سالهای پایانی دوران کاریاش نگاه میکند، با حسرت میگوید تغییر روشهای جذب بازیکن شاید باعث شده چیزی ارزشمند از دست برود.
***
وورثینگتون میگوید تصویر خاصی از «استعدادیابهای قدیمی» در ذهن مردم شکل گرفته است: مردی در دهه هفتاد زندگیاش، با دفترچهای زیر بغل یا گاهی حتی بدون دفتر چون همهچیز را در ذهن دارد و مدعی است چیزهایی را فراموش کرده که نسل جوان هنوز یاد هم نگرفته است. این نسل از استعدادیابها این روزها اغلب «بازماندههای یک دوران منقرضشده» تلقی میشوند؛ افرادی که تکیهشان بر حس درونی و آن چیزی است که چشمشان میبیند، نه آنچه رایانهها میگویند.
در دورانی که داده و تحلیل آماری میتواند جزئیترین اطلاعات را بدون نیاز به خروج از دفتر در اختیار بگذارد، اعتبار روشهای سنتی استعدادیابی تا حدی خدشهدار شده است.
اگر موفقیت اولیۀ بیلی بین در تیم بیسبال «اوکلند اتلتیکس» بیش از دو دهه پیش، فوراً ساختار سنتی استعدادیابی را به چالش نکشید، انتشار کتاب مانیبال اثر مایکل لوئیس و سپس فیلم معروفش با بازی برد پیت در نقش بین، قطعاً این کار را کرد. در آن داستان، دنیای جذب استعداد ورزشی بهصورت جمعی محافظهکار و بسته به تصویر کشیده شد که بیش از حد به باورهای قدیمی و قضاوتهای سطحی خود تکیه داشتند.
حتی در فوتبال که در بسیاری زمینهها ورزشی سنتی و محافظهکار است، داده و تحلیل آماری کمکم بر قضاوتهای ذهنی غلبه پیدا کردهاند. وورثینگتون با شنیدن این حرفها آهی میکشد. او اصلاً مخالف داده نیست؛ برعکس، خودش بخشی از واحد جذب بازیکن بولتون در دوران سم آلاردایس در اوایل دهۀ ۲۰۰۰ بود که از نظر استفاده از آمار و تحلیل، بسیار جلوتر از بیشتر تیمهای لیگ برتر عمل میکرد. او از دیو فالوز یاد میکند؛ فردی که بعدها یکی از طراحان نظام جذب دادهمحور در لیورپول شد. «دیو از شرکت پروزون به بولتون آمد. نابغهای بود در تحلیل داده و پیدا کردن استعدادهای جوان در آمریکای جنوبی، به این ترتیب من میتوانستم بهعنوان استعدادیاب ارشد به فرانسه یا ایتالیا بروم و آنها را از نزدیک ببینم.»
با این حال، بولتون بودجه چندانی برای استعدادیابی نداشت؛ همانطور که آن زمان تقریباً هیچ باشگاه انگلیسی دیگری هم نداشت. حتی بسیاری از تیمهای بزرگ بیشتر به «پیشنهادهای مدیر برنامهها» یا اخبار رسانهای تکیه میکردند تا گزارشهای میدانی دقیق.
وورثینگتون سالهای اول حضورش در فرانسه را با حقوقی ناچیز گذراند، اما خوشحال بود که باشگاه حداقل هزینههای رفتوآمدش را پرداخت میکرد؛ از جمله سفرهای طولانی با خودروی فیات پونتواش: چهارده ساعت رفتوبرگشت تا لیون، یا شانزده ساعت تا مارسی.
او میگوید: «ساعت دو نیمهشب وسط راه از لیون برمیگشتم، کنار جاده در کوهها میایستادم، کیسهخوابم رو درمیآوردم و توی پونتو میخوابیدم.»

وورثینگتون یکی از اولین استعدادیابهایی بود که متوجه استعداد درخشان بنزما شد.
در همین دوران بود که برای نخستین بار بنزما را در تیم جوانان لیون دید؛ پسری که شنیده بود شاید بتوان او را با تنها یک میلیون یورو خرید. اما بولتون حتی برای بازیکنان ترکیب اصلی هم بهسختی پول نقلوانتقال میداد، چه برسد به سرمایهگذاری بلندمدت. مأموریت وورثینگتون این بود که بازیکنانی «آبدیده، ارزان و آمادۀ تأثیر فوری» برای لیگ برتر پیدا کند.
شاید برای همین است که هنوز، دو دهه بعد، چشمهایش هنگام یادآوری کشف عبدالایه فایه، هافبک-مدافع سنگالی باشگاه ایستر در فرانسه (که از لنز قرض گرفته شده بود)، برق میزند.
وورثینگتون میگوید فایه دقیقاً همان بازیکنی بود که آلاردایس دنبالش بود؛ حتی به او گفت حاضر است اعتبار کاریاش را روی این انتخاب بگذارد. فایه ابتدا با قراردادی ششماهه به بولتون پیوست و بعد با مبلغی حدود سه میلیون یورو بهصورت دائمی خریداری شد. عملکردش آنقدر درخشان بود که آلهردایس بعدها در نیوکاسل هم دوباره او را جذب کرد. وقتی استعدادیابی تمام اعتبار خود را پای یک بازیکن میگذارد و آن بازیکن موفق میشود، هیچ تأییدی قویتر از آن نیست.
***
وقتی صحبت از تشخیص استعداد میشود، دیو وورثینگتون از همان ابتدا مسیرش را زود آغاز کرده بود. آنها سه برادر بودند و او بزرگترین بود. برادر دوم، باب، بعدها بازیکن حرفهای شد و برای تیمهایی مثل هالیفاکستاون، میدلزبورو، ناتسکانتی و ساوتاند یونایتد بازی کرد. برادر کوچکتر، فرانک، از همان کودکی با توپ کارهایی میکرد که دهان دیگران را از تعجب باز میگذاشت.
فرانک که در سال ۲۰۲۱ درگذشت، به یکی از بااستعدادترین و تماشاییترین فوتبالیستهایی تبدیل شد که انگلیس به خود دیده است؛ ستارهای درخشان در لسترسیتی که از دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ با بازیهای خیرهکنندهاش هواداران را به وجد میآورد.

فرانک، برادر کوچک دیو وورثینگتون، یکی از ستارههای فوتبال انگلیس در دهههای 1970 و 1980 بود.
اگر کسی میخواست گزارش استعدادیابی از او بنویسد، چه باید مینوشت؟ وورثینگتون لبخند میزند و میگوید: «برادرم باورنکردنی بود. روی زمینهای افتضاح و گلآلود آن زمان، حرکات تکنیکی انجام میداد که هیچکس دیگر حتی تصورش را هم نمیکرد. سالها جلوتر از زمان خودش بود. میتوانست در هر تیمی، در هر لیگ و در هر دورهای بازی کند.»
وورثینگتون امیدوار است کتاب زندگینامهاش با عنوان وورتی که بهتازگی منتشر شده، تصویری واقعیتر از دنیای استعدادیابی ارائه دهد. این کتاب نگاهی است به یک عمر حضور در فوتبال- از دوران بازی در تیمهای هالیفاکس، بارو، گریمزبیتاون و ساوتاند، تا مربیگری در ردههای پایین و در نهایت سالها فعالیت در سطوح بالای استعدادیابی.
ما همه در تماشای فوتبال، گاهی بازیکنانی دیدهایم که حس کردهایم میتوانند در سطحی بالاتر بازی کنند. فضای مجازی هم پر است از «استعدادیابهای خودخوانده»ای که با اطمینان از کشف استعدادهای پنهان و بازارهای ناشناخته حرف میزنند؛ کسانی که مطمئناند بازیکن ۱۷ سالۀ واسکودوگاما «لیونل مسی بعدی» است، فقط چون در یوتیوب عالی به نظر میرسد و در بازی فوتبال منجر هم حتی بهتر عمل میکند.
اما واقعیت این است که استعدادیابی چنین نیست. در بخش زیادی از دوران کاری وورثینگتون، مأموریت او پیدا کردن بازیکنانی بود که با قیمتی پایین قابل جذب باشند و بتوانند- مثل عبدالایه فایه یا عبدالایه مِیته در بولتون، یا استیون انزونزی در بلکبرن- بلافاصله خود را با فوتبال انگلیس تطبیق دهند و به تیمهایی کمک کنند که هدف اصلیشان بقا در لیگ برتر بود.
او میگوید:«استعداد معمولاً خودش را نشان میدهد- هرکسی که بازی را ببیند، متوجهش میشود. اما وقتی در حالت استعدادیاب هستی، فقط نمیگویی “این بازیکن بااستعداد است”، بلکه فکر میکنی: خُب، او با توپ عالی است، ولی بدون توپ چه میکند؟»
وورثینگتون ادامه میدهد:«بعضی از استعدادیابها فقط ویدیو تماشا میکنند، اما آنچه میبینند لحظههایی است که دوربین روی بازیکن متمرکز است. سؤال واقعی این است: وقتی توپ در سمت دیگر زمین است، آن بازیکن چه میکند؟ وقتی پاس میدهد و همتیمیاش توپ را پشت محوطه جریمه از دست میدهد، خودش چه واکنشی نشان میدهد؟ آیا برمیگردد تا توپ را پس بگیرد؟ زبان بدنش چطور است؟ آیا همتیمی خوبی است؟ کار میکند؟ وقتی تیمش بیرون از خانه ۲-۰ عقب است، آیا همانقدر تلاش میکند؟»

سمیر نصری نتوانست توجه وورثینگتون را جلب کند و از چلسی از خرید او منصرف شد.
در چلسی هدف چیز دیگری بود: پیدا کردن بازیکنانی با ترکیبی نادر از ویژگیهای ذهنی، فیزیکی، فنی و تاکتیکی؛ کسانی که بتوانند به ترکیب تیمی اضافه شوند که برای بزرگترین جامها میجنگد.
وورثینگتون به یاد میآورد زمانی در مارسی مجذوب بازی سمیر نصری شده بود، اما در نهایت به این نتیجه رسید که بازیِ آن جوان با نوساناتی همراه است که با استانداردهای چلسی همخوانی ندارد. او مثالی میزند از بازیکنی که مأمور شد برای بررسیاش به فرانسه برود. اما وقتی پس از طی مسافتی طولانی به مقصد رسید، متوجه شد آن بازیکن در ترکیب اصلی حضور ندارد. «با این حال او را در زمان گرمکردن زیر نظر گرفتم و دیدم فقط دارد شوخی و شیطنت میکند و حواس همتیمیهایش را پرت میکند، بهجای اینکه خودش را برای بازی آماده کند.» وورثینگتون میگوید: «آن لحظه حس کردم بازیکن خودخواهی است. در گزارش نوشتم که چنین شخصیتی میتواند برای تیم مخل نظم باشد.»
در نقطه مقابل، در سال ۲۰۰۶ او به ترکیه فرستاده شد تا دربارهی نیکلاس آنلکا ارزیابی دقیقی ارائه کند؛ مهاجمی که در آن زمان شهرتی به بدخلقی و رفتار دشوار با همتیمیها داشت؛ تا جایی که در پاریسنژرمن و منچسترسیتی از چشم مربیان افتاد و در ۲۵ سالگی به فنرباغچه فروخته شده بود.
وورثینگتون با نگاهی محتاطانه و تردیدآمیز راهی استانبول شد، آگاه از اینکه نباید فقط با تکیه بر استعداد گلزنی آنلکا قضاوت کند. اما پس از تماشای چند بازی و بررسی پیشزمینۀ رفتاری او، با گزارشی کاملاً مثبت بازگشت؛ با این باور که آنلکا تغییر کرده است؛ باوری که بعداً درست از آب درآمد.

توصیه وورثینگتون به بولتون برای خرید آنلکا، سود زیادی نصیب این باشگاه کرد.
بولتون در نهایت ریسک کرد و با پرداخت ۸ میلیون پوند (بالاترین رقم تاریخ باشگاه تا آن زمان) او را خرید. هجده ماه بعد، چلسی آنلکا را با ۱۵ میلیون پوند جذب کرد؛ رکوردی که هنوز هم بالاترین فروش تاریخ بولتون به شمار میآید.
در آن مقطع، وورثینگتون به چلسی پیوسته بود و بخشی از یک شبکۀ بزرگ و مدرن استعدادیابی بهشمار میرفت. دیگر وظیفهاش پیدا کردن بازیکنان ارزان در لیگ فرانسه نبود؛ حالا باید ستارههایی را مییافت که بتوانند به تیمی موفق، بُعد تازهای اضافه کنند.
در آن دوران، گزارشهای او شامل توصیههای جدی برای جذب آنلکا بود؛ بازیکنی که حتی در یک شب ضعیف مقابل اسکاتلند در مقدماتی یورو، از نظر وورثینگتون نمره «A» گرفت: «لمس توپ خیرهکننده، حرکات نرم و موزون، قدرت بدنی عالی، همکاری بینقص با دیگران و توانایی فوقالعاده در باز کردن فضا برای مهاجمان.»
او همچنین برانیسلاو ایوانوویچ، مدافع صرب، را پیشنهاد داده بود و از دیگر نامهایی که توصیه کرد، میتوان به کاکای برزیلی اشاره کرد؛ «بازیکنی با لمس توپ، سرعت، قدرت، دید، خلاقیت و درک تاکتیکیای که برای چلسی رؤیایی بود» و البته کریم بنزما، هرچند هر دو در نهایت در سال ۲۰۰۹ به رئال مادرید پیوستند.
یکی از بازیکنانی که وورثینگتون در چلسی بیش از همه روی جذبش اصرار داشت، عثمان دمبله بود. در ارزیابی عددی او، دمبله نمرۀ ۹ از ۱۰ را برای سرعت، تحرک و حرکت بدون توپ گرفته بود، اما تنها ۵ از ۱۰ برای بازی هوایی و تلاش برای بازپسگیری توپ.
در مجموع، امتیاز کلی ۱۷۹ از ۲۵۰ شاید چندان چشمگیر به نظر نرسد، اما وورثینگتون قاطع بود: «بازیکن با پتانسیل بالاست و ارزش سرمایهگذاری دارد. بخریدش.» وورثینگتون اهل مماشات و حرف دوپهلو نبود، حتی وقتی با شخصِ صاحب باشگاه روبهرو میشد.
در جریان رقابتهای یورو ۲۰۰۸، او و چند استعدادیاب دیگر به شام دعوت شدند؛ میهمانیای که خودِ مالک چلسی، رومن آبراموویچ، میزبانی آن را بر عهده داشت.
در میانۀ صحبت، آبراموویچ به او رو کرد و دربارهی علاقۀ باشگاه به «گومیس» پرسید؛ ظاهراً منظورش بافهتیمبی گومیس، مهاجم فرانسویِ سناتین بود، کسی که وورثینگتون همان فصل بارها بازیاش را دیده بود.
وورثینگتون ابرو در هم کشید و سرش را تکان داد:«گومیس؟ نه، به درد چلسی نمیخورد. بازیکن بدی نیست، اما در سطح ما نیست.» آبراموویچ با حالتی متعجب نگاهش کرد و گفت مدیر ورزشی وقت باشگاه، فرانک آرنسن، به او گفته گومیس یکی از اولویتهای اصلی تیم است. وورثینگتون جا خورد و تا مدتها ساکت ماند، تا وقتی که رئیس از سر میز بلند شد.

وورثینگتون به چلسی توصیه کرد گومیس را نخرند اما بعدا! متوجه شد که این باشگاه به دنبال ماریو گومز بود!
همان موقع تازه متوجه اشتباه شده بود: آبراموویچ نگفته بود «گومیس»، بلکه منظورش «گومز» (ماریو گومز، مهاجم آمادهی اشتوتگارت و گلزن تیم ملی آلمان در آن شب) بود! وورثینگتون سراسیمه سعی کرد سوءتفاهم را رفع کند و توضیح دهد که دربارهی گومِز کاملاً همعقیدهاند.
بااینحال، هنوز هم با خودش فکر میکند شاید همین اتفاق، بعدها در تصمیم باشگاه برای کوچکسازی دپارتمان استعدادیابی در همان سال بیتأثیر نبوده است. کتاب تازۀ وورثینگتون، درست مثل همنشینی با خودش، تلاشی برای خودستایی نیست.
او صادقانه میپذیرد که در کنار بازیکنانی که پیشبینیاش درست از آب درآمده، مواردی هم بودهاند که هرگز به سطح مورد انتظار نرسیدند. نامهایی مثل مصطفی بایال سال، مدافع سناتین که بازیکن قابل اعتمادی شد اما نه در سطحی که وورثینگتون تصور میکرد؛ یا لوکاس اِوانژلیستا، هافبک برزیلی که در اِشتوریل پرتغال درخشید اما حالا در کشورش و برای پالمیراس بازی میکند؛ و یا ساندرو رامیرس، مهاجم مالاگا که به توصیۀ او به اورتون پیوست، اما هرگز نتوانست با فیزیک سنگین فوتبال انگلیس سازگار شود.
او با لبخند میگوید:«یکی از آخرین استعدادهایی که واقعاً از دیدنش هیجانزده شدم، ریکی پویج بود. او را در تیمهای پایۀ بارسلونا دیده بودم؛ انگار نسخهای مینیاتوری از مسی باشد. ذهنش خیلی جلوتر از همۀ بازیکنان زمین کار میکرد. جثهاش کوچک بود، خیلی کوچک، اما فکر میکردم در لیگ برتر میتواند موقعیتهای بیشماری خلق کند.
به همه گفتم رویش حساب کنید. اما به هر دلیلی، مسیرش آنطور که انتظار داشتم پیش نرفت. حالا در آمریکا برای لسآنجلس گلکسی بازی میکند. شاید اشتباه از من بوده، اما فاکتورها در فوتبال آنقدر زیادند که هیچ چیز قطعی نیست.»
به همین دلیل است که وورثینگتون معتقد است بهترین سیستمهای استعدادیابی از جمله همان سیستمی که پسرش گری اکنون در منچسترسیتی ریاست آن را بر عهده دارد، باید دادهها و فناوریهای نوین را بپذیرند، اما نه به قیمت کنار گذاشتن نگاه انسانی و تجربۀ میدانی استعدادیابهایی که سالها در این کار بودهاند.
او میگوید:«دادهها زمانی معنا دارند که در بستر مناسب تفسیر شوند و کنار چشمی خبره قرار بگیرند؛ کسی که خودش در سطحی قابل قبول بازی کرده و پیچیدگیهای فوتبال را درک میکند. اگر خودت بازی نکرده باشی، آیا واقعاً میدانی یک تکل واقعی چه حسی دارد؟ میفهمی تفاوت پاس “موفقی” که همتیمیات را زیر فشار میگذارد با پاس “ناموفقی” که باعث حفظ فشار روی حریف میشود چیست؟»
او بارها بر یک واژه تأکید میکند: «بستر» یا همان کانتکست. تحلیل ذهنی و انسانی، بستری فراهم میکند که دادهها بهتنهایی از پسش برنمیآیند. وورثینگتون از دقت و عمق تحلیل دادهها استقبال میکند، اما با تردید میپرسد آیا واقعاً باعث بهبود جذب بازیکن شدهاند؟
وقتی نرخ موفقیت در بازار نقلوانتقالات، چه در لیگ برتر و چه در سایر لیگها، به نظر نه تنها بالاتر نرفته، بلکه شاید پایینتر هم آمده است. با اینحال، یک تجربه هست که هنوز هم او را ناراحت میکند.
او پس از جداییاش از اورتون در سال ۲۰۱۸، همچنان برای تماشای بازیها به اسپانیا میرفت، گزارش مینوشت و دنبال استعدادهای تازه میگشت؛ حتی اگر حالا در ۷۳ سالگی، بیشتر برای دل خودش باشد.
روزی در بارسلونا، هنگام تماشای تیم دوم این باشگاه، متوجه استعدادیاب جوانی شد که چند صندلی آنطرفتر نشسته بود؛ مشغول خنده و شوخی با همراهش، بیآنکه توجهی جدی به بازی داشته باشد. گاهبهگاه نگاهی به تبلتش میانداخت و تیکی میزد؛ «واقعاً فقط تیک زدن در جدول بود.»
وورثینگتون میگوید: «از خشم داشتم منفجر میشدم. من شغلم را از دست داده بودم و این پسر انگار برای تفریح آخر هفته آمده بود بارسلونا!»
با این حال حتی حالا که بازنشسته شده، اگر شنبهای را در ورزشگاه هالیفاکس یا گریمزبی بگذراند، ذهنش هنوز مثل یک استعدادیاب فعال است. گاهی هم دعوت پسرش را میپذیرد تا با هم به تماشای بازیهای منچسترسیتی بروند.
او با خنده میگوید:«۹۰ دقیقه تمام دارم برای مردی که ۱۵ سال است مسئول جذب بازیکن در یکی از موفقترین باشگاههای جهان است، تحلیل بازیکن میفرستم! مطمئنم خیلی هم ازش خوشش میآید!»

سلام
خیلی متن خوب و کاملب بود ممنون از راهنمایی شما
من همیشه به سایت شما سر میزنم
خداقوت